به نام یزدان پاک

درود و سپاس

انجمن جوانان سپید پارس

بخش ادب و هنر

حیات مادی مولانا

مولانا عارف بزرگ ایرانی _ انجمن جوانان سپید پارس

 

پیشگفتار

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست          خام بُدم، پخته شدم، سوختم

جلال الدین محمد بن بهاء الدین محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به مولوی یا ملای روم، که نسب وی به ابوبکر صدق خلیفه و پدرش از سوی مادر، دختر زاده سلطان علاء الدین محمد خوارزمشاه می باشد. سخن از این مرد بزرگ بسیار رفته و هر کس بر حسب بضاعت علمی یا عشق به او درباره آثارش قلم زده و گوشه هایی از زندگی این مرد خدا را شرح داده است، که در نوع خو بی نظیر و قابل توجه و تحسین می باشد.اما از آنجایی که تعامل ادبی در جهان امروز یعنی عصر فن آوری، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار می باشد، بر نویسندگان و گویندگان واجب است جهت رویارویی با تهاجم فرهنگی غرب، که در دقیقه توسط ماهواره ها میلیاردها کلمه و واژه بر آنتن های گوناگون و امواج سریع السیر سرازیر می کند، جهان را در می نوردد و فرهنگ ها را تهدید می کند، هر چه بیشتر جوانان را با عباراتی روشن به دور از آرایه ها و تکلف های دانش افزایی و فخر فوشی و دست اندازهای علمی تحقیقی جلب و جذب نمایند.

چرا که، در دورانی که امکانات ارتباطی همانند امروز فراهم نبود، اشعار حافظ، سعدی، مولوی، عطار، خیام، فردوسی و ... در دنیا خوانده و بسیاری از نمونه های ادبی جهان به زبان فارسی ترجمه و منتشر می شد.به همین دلیل، در قرن اخیر و در دنیای کنونی که افکار و اندیشه های غربی، قصد تسخیر اذهان جوانان را دارند، سکوت هر یک از ما مساوی با مرگ اندیشه های ناب پدرانمان می باشد که سالیان دراز با زحمات فراوان میراث پر ارجی را برایمان به ودیعه نهاده اند تا ما به نسل های آینده بسپاریم و ارتباط ملت ها را ایجاد کنیم.

از آنجایی که دین، فرهنگ و تمدن هر قومی در قالب ادبیات آن قوم ظهور می کند، شاید بهترین مظهر هر تمدن و فرهنگ را بتوان در قالب ادبیات آن قوم پیدا کرد. پس غرب خوب می داند که شبیخون خود را از کجا آغاز کند! بنابراین نویسندگان و گویندگان این عصر، رسالتی مهم و خطیر بر دوش دارند تا جلوی تهاجم فرهنگی غرب را با عمل و تعامل ادبی سد کنند و اجازه ندهند که غرب گستاخانه حریم و دیوارهای ارزش های فرهنگی، دینی، قومی و ... شرق را که سالیان دراز پرچمدار دانش و معرفت جهان بوده، تخریب کند.

تولد و نسب مولانا

مولانا جلال الدین محمد بن حسین الخطیبی البکری معروف به مولانا، از بزرگ ترین شعرای متصوفه ایران، به سال 604 هجری در بلخ تولد یافت. پدرش محمد بن حسین ملقب به بهاء الدین ولد نوه دختری علاء الدین خوارزمشاه بود و از فضلاء و مشایخ عرفا محسوب می شد و ظاهراً از جمله خلفاء شیخ نجم الدین کری بود که نزد خوارزمشاه تقرب داشت و گویا در نتیجه بدگویی و در اثر نفوذ و شهرتی که پیدا کرده بود مورد حسادت حسودان قرار گرفت، به طوری که مجبور به مهاجرت شد. پس با پسرش جلال الدین، که در آن تاریخ 5 سال بیش نداشت، از راه بغداد قصد سفر حج نمود.

جلال الدین رومی فرزند سلطان العلماء از بنیانگذاران طریقه درویشان مولویه، در ربیع الاول سال 604 هجری قمری مطابق با 8 مهر ماه 586 هجری شمسی و 30 سپتامیر 1207 میلادی در بلخ دیده به جهان گشود و در 5 جمادی الثانی سال 672 هجری قمری مطابق با 26 آذر 652 هجری شمسی و برابر با 1273 میلادی در قونیه دیده از جهان فرو بست.

شجره او از جانب پدر به ابوبکر صدیق خلیفه، و از جانب مادر به علاء الدین محمد خوارزمشاه می رسد. البته استاد عبدالباقی گولپینارلی با استدلالی این انتساب را مردود می داند و ان را حعلی و به منظور تحکیم مقام مولانا می شمرد. ولی به هر صورت، بنا به نقل تذکره نویسان و محققان، از جمله هلموت ریتر ( ترجمه دکتر حسین حیدری): « بهاء الدین ولدف در پی منازعه ای که با علاء الدین محمد خوارزمشاه و متکلم مورد عنایت و حمایت او یعنی فخرالدین رازی (606 ق) داشته است، در سال 609 قمری به سوی غرب رهسپار گردیده است. زیرا او در بلخ مرجعیتی داشته و شاید ریاست گروه مشتاقان عرفان و اشراق را بر عهده داشته و در مقابل عده ای به تشرع عقلانی اعتقاد داشتند که زعامت این گروه با فخرالدین رازی و پشتیبانی محمد خوارزمشاه بوده است.»

 همان طور که در ادامه زندگی مولانا آمد، در زمان مهاجرت، او 5 سال بیشتر نداشت. اگر چه در مواعظ بهاء ولد حملاتی علیه خوارزمشاه و متکلم مذکور وجود دارد، با وجود این، در این مواعظ آمده است که وی مابین سال های 600 قمری در وخش، و در سال 609 قمری در سمرقند بوده است. بنابراین خاندان بهاء ولد می بایست از سمرقند به بلخ بازگشته و سپس از آنجا مهاجرت را آغاز کرده باشند و در هر صورت، تاریخ مهاجرت زودتر از 609 قمری نبوده است و این مهاجرت نیز این استدلال را قوی می سازد که بهاء ولد از موقعیت بالایی در بلخ برخوردار بوده که تحمل گروه پادشاه و فخرالدین رازی برایش مشکل بوده است و یا امکان نفی بلد دور از انتظار نباشد و یا بیم از حمله مغولان او را مجبور به جلای وطن کرده باشد. ولی هوادارانش رنجیدگی او را علت اصلی مهاجرت وی می دانند.

       چون که از بلخیان بهاء ولد                        گشت دل خسته آن شه سرمد

      ناگهش از خدا رسید خطاب                       کای یگانه شهنشه اقطاب

        چون تو را این گروه آزردند                        دل پاک تو را ز جا بردند

       به در آ از میان این اعدا                            تا فرستیمشان عذاب و بلا

        چون که از حق چنین خطاب شنید          رشته خشم را دراز تنید

       کرد از بلخ عزم سوی حجاز                     زآنکه شد کارگز در او آن راز

از این ابیان بر می آید که خطاب غیبی، او را به جلای وطن تشویق کرده است.

بهاء ولد در سال 616 قمری در سیواس و در حدود چهار سال در آق شهر ( نزدیک ار زنجان) اقامت کرد و از آنجا از سال  619 قمری به لارنده رفته و مدت هفت سال ساکن آن دیار گردیده است.

مقبره مومنه خاتون، مادر مولانا، در لارنده وجود دارد و بهاء ولد در همین شهر، پس از مرگ مومنه خاتون با ازدواج جوهر خاتون، دختر شرف الدین لالای سمرقندی، با فرزندش موافقت کرد.

خانواده بهاء الدین در سال 626 قمری در پس درخواست علاء الدین کیقباد امیر سلجوقی، لارنده را به قصد قونیه ترک کردند که عمر بهاء الدین در قونیه زیاد طول نکشید. بهاء الدین در 18 ربیع الثانی 628 قمری در سن 80 سالگی در قونیه وفات کرد و یک سال پس از وفاتش، یکی از مریدان سابق او یعنی سید برهان الدین محقق ترمذی برای دیدار بهاء الدین به قونیه آمد، اما افسوس که پیر و مرادش چهره و نقاب در خاک کشیده بود. او جلال الدین را به مدت نه سال در حلقه ارادت قرار داد و تا زمان مرگ با او بود و با تمام وجود، صمیمانه از جلال الدین نگهداری کرد و در ارشاد و تعلیم وی از هیچ کوششی دریغ نورزید.

پدر مولوی دارای مریدان بسیار بود و او را نهایت احترام می گذاشتند و درباره فضایل و مکارم و همت و دقت و کراماتش سخن ها گفته اند. از جمله لقب « سلطان العلماء» یا قطب العارفین به او داده اند و نزدیکی وی به رسول خدا (ص) و یا خواب دیدن مریدان در مورد توجه رسول خدا (ص) به وی موجب شد که پیروان او را به القاب گوناگون مورد خطاب قرار دهند و می گفتند:« پیر نورانی از خاصان حق». این پیام را رسول اکرم (ص) در خواب به مریدان رسانیده است.

این امر حکایت از آن دارد که در عالم بیداری، قدرت مخالفان و پادشاه وقت بیشتر از او و مریدانش و رقابتی بسیار جدی و مهم در کار بوده است. بالاخره، بهاء ولد با انبوه طرفداران در برابر شمشیر محمد خوارزمشاه تاب نیاورد و شمشیر بر کلام پیروز شد و او را وادار به جلای وطن کرد.

مسافرت کاروان بهاء ولد از بلخ تا آناتولی، حدود یک سال و نیم طول کشید. عبور از سرزمین های گوناگون و احترامی که به بهاء ولد می شد، در روحیه جلال الدین بسیار موثر بوده است. و این تأثیر در مثنوی معنوی انعکاسی روشن دارد، به طوری که از عمق زندگی مردم سخن به میان می آورد و مانند دوربینی قوی از وقایع جوانی و دیدار مردم در این مسافرت عکس برداری کرده است. حرکت ده ساله بلخ تا قونیه، و توقف های کم و بیش در بین راه، توقف دو ساله بهاء ولد در قونیه، رسیدن سن جلال الدین به 24 سالگی، و قرار گرفتن بر جای پدر، ملاقات با برهان الدین محقق ترمذی – که از خراسان به قونیه آمده بود- موجبات تعالی روح جلال الدین شد و خمیر مایه ذاتی اش از او شخصیتی جاودانه ساخت.

تربیت جلال الدین توسط مردی صافی دل و عجیب که مولانا او را «معلم بحق»، و «سید سردان»، و یا «فخرالمجذوبین» لقب می دهد، از رابطه نه ساله و خلوصی حکایت دارد که سید در حق مولانا انجام داده است.

محقق ترمذی چون جلال الدین را در علم قال کامل می یابد، به علم حال دعوت می کند. به همین جهت، او عازم حلب و دمشق برای تحصیل در زمینه فقه و کلام و حدیث و فلسفه می شود. و هشت سال به این سفر علمی ادامه می دهد، به طوری که چهار سال در حلب در مدرسه حلاویه به ریاست کمال الدین ابوالقاسم عمر بن احمد، و چهار سال در دمشق تحصیل می کند. در 34 سالگی به قونیه بر می گردد. در حالی که در علوم و معارف زمان استاد شده، به تدریس و موعظه می پردازد و مجالس سبعه را به وجود می اورد. بنابراین باید اذعان کرد که محقق ترمذی نقش به سزایی در اماده کردن جلال الدین به عرفان داشته است.

جلال الدین محمد بنا به وصیت پدر و خواهش سلطان علاء الدین، و بر حسب روایت ولدنامه به خواهش مریدان، بر جای پدر نشست و بساط وعظ بگسترد و شغل فتوی و تذکر را رونق بخشید و رأیت شریعت بررفراشت، به طوری که در ولدنامه آمده است:

         تعزیه چون تمام شد پس از آن              خلق جمع آمدند پیر و جوان

        همه کردند رو به فرزندش                     که تویی در جمال مانندش

        بعد از این دست ما و دامن تو                همه بنهاده ایم سوی تو رو

        شاه ما بعد از این تو خواهی بود             از تو خواهیم جمله مایه و سود

       نشست بر جایش شه جلال الدین           رو به او کرد خلق روی زمین

این گونه مولانا پس از مرگ پدر و استادش، برهان الدین محقق ترمذی، بر مسند ارشاد و تدریس نشست و قریب پنج سال از 638 تا 642 قمری به روش و سنت پدر و اجدادش در مدرسه به درس فقه و علوم دین پرداخت. به گفته دولتشاه سمرقندی، همه روزه در تذکره اش حدود 400 نفر در محضر جلال الدین کسب فیض می کردند. به رسم فقها و زهد پیشگان آن زمان، مجلس تذکر منعقد می کرد و مردم را به خدا می خواند و از خدا می ترسانید. دستار خود را می پیچید و ردای فراخ آستین ارسال می کرد.

38 بهار از زندگی جلال الدین گذشته و همه زمینه ها در او مهیا تا از این مرحله زندگی بیرون آید.

حافظ می فرماید:

چهل سال بیش رفت که من لاف می زنم              کز ساکنان دیر مغان کمترین منم

مرز 40 سالگی، سن کمال  در عین حال سن شادی و اندوه است. انسان در 40 سالگی به مرحله پختگی می رسد و اندیشه و روان او در این دوره است که بارور می گردد و به عبارتی جهان بینی او به حد کمال می رسد.

ناصر خسرو قبادیانی نیز در سن 40 سالگی اندیشه اش دگرگون شد و تحولی در فکرش پدید آمد. و آن هم بر اثر خوابی بود که در حدود 40 سالگی در جوزجانان دید. به قول خودش « بر اثر تین رویا از خواب 40 ساله» بیدار شد و از امور درباری و دیوانی کناره گرفت و رهسپار سفر دور و دراز گردید تا به جستوجوی حقیقت بپردازد.

به قول ناصر خسرو:

بیدار شو از خواب خوش ای خفته چل سال                بنگر که ز یارانت نماندند کس ایدر

لسان الغیب حافظ هم می فرماید:

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد                ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

و نظامی گنجوی نیز بر این نکته تأکید دارد:

نشاط عمر باشد تابه سی سال               چو چل آمد فرو ریزد پر و بال

و سخن پرداز بزرگ توس حکیم فردوسی این گونه می فرماید:

چو سال جوان بر کشد بر چهل               غم روز مرگ آندر آید به دل

سعدی نیز می فرماید:

اگر چل ساله را عقل و ادب نیست           به تحقیقش نشانید آدمی خواند

چو دوران عمر از چهل درگذشت            مزن دست و پا کابت از سرگذشت

امام محمد غزالی در نصیحه الملوک می فرماید:« مردی در چهل سالگی مرد گردد و از صدا، یکی شایسته آید. پس از این سال ها، دیگر کسی را امید باروری نمی توان داشت.»

در تاریخ راوندی آمده است:« هر بنی آدمی ا غایت عمری است که بدان اجل فراز آید و صحیفه عملش در آن برسد.»

ز هفتاد بر بگذرد بس کسی           ز دواج چرخ آزمودم بسی

وگر بگذرد آن همه بدتریست         بر آن زندگانی بباید گریست

بیشتر بزرگان علم و ادب و اولیاء و اوصیا در 40 سالگی، رسالت و وظیفه خطیر خود را ابلاغ کردند. رسول اکرم (ص) ، آخرین فرستاده خدا بر روی زمین، در 40 سالگی رسالت پر برکتش را اعلام فرمود و جهان را به نور محمدی منور کرد و راه را به جهانیان نشان داد. حضرت عیسی (ع) 40 سال سعی اش در بیابان طلب و همچنین 40 سال ماتم و بخشایش خواستن، حضرت آدم (ع) پس از رانده شدن از بهشت، نمونه های بارزی است که انسان در مرز 40 سالگی پخته و ورزیده می شود و مولانا جلال الدین نیز در مرز 40 سالگی شوریده و شیدا گشت.

با سپاس

 بخش ادب و هنر ـ انجمن جوانان سپید پارس

سرپرست بخش ادب و هنر : مهندس میثم شفاهی

دبیر بخش ادب و هنر: هدی نقی زاده

بر گرفته از:(باز هم عشق.. دکترعباس عطاری کرمانی)

www.jsp.parsiblog.com